خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

برخلاف تمام دختران دیگر حمام کردنش بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشد ، روی تخت دراز میشوم ده دقیقه نمیشود دو سر حوله سفید رنگش را بالای سینه هایش بهم گره میزند سرشانه های سفید رنگـشبیرون میماند ، هیچوقت از خشک کردن موهایش لذت نمیرد میآید مینشیند لب تخت ، آب موهایش روی شانه هایش چکه میکند یک قطره آب از وسط کمرش قِل میخورد میرود پایین قلقلکش میآید بخودش میلرزد میگویم بلند شو بشین پایین برمیخورد به تیریپش مینشیند پایین تخت با ناراحتی موهای خیسش را شانه میکند که خوش حالت شود مینشینم مچ دستش را میگیرم با دست دیگم شانه را از دستش میگیرم سرشانه هایش را ماساژ میدهم بدنش را شل میکند شروع میکنم با شانه موهایش را شانه کردن پشت حوله اش کامل خیس میشود سرش را روبه بالا میکند چشم هایش را میبندد شانه را از پیشانی اش وارد موهایش میکنم پیشانی اش قرمز میشود ، پیشانی اش را میبوسم ، حالا غروب پنج شنبه شده بود و همه جا تاریک با دستمسعی میکنم موهایش را از صورتش جمع کنم که قطره آب گرمی دستم را خیس میکند ، غروب دلگیری را به توان صد میرساند میفهمم میخواهد گریه کند ، سشوار را روشن میکنم که صدایش گم شود میان هو هوی با

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

میدانی ؟ نه اقاجان ، شماهم نمیدانی هیچکس جز خودمان نمیداندضررکارترین قشر جامعه همین ما هستیم همین ما آدم های احساس آدم های عواطف ! شما چه میدانید از دنیای آدم های احســـــــاسی؟! آدم های قوی که هیچ چیز نمیتواند آنها را بکُشد جز خـــاطـــــرات خاطرات ای که از آدم های رفته زندگیشان مانده ، یــادگـــــــــــاری هایی که هنوز مانده ، هر روز مارا میکشد ؟! اصلا میـــــتوانــــــــــید درک کنید هر روز به قتل رسیدن یعنی چه ؟! بیایید باور کنید هــنــــوزدنیاآدم های حساسش را دارد ، آدم هایی که از خارش زخم هــــایگذشته شان لذت میبرند ، پاچیدن خون از زخم هایشان برایشــــــان لذتبخش است چون خونشان بوی آدمهایی که قبلا دوستشان داشتندرا میدهد ، یادگاری هارا عاشقند چون بوی گذشته شان را میـــــدهـدبوی بعضی هارا ! بیایید باور کنید ادم های حساس با لبه خــاطرات روحشان را خراش میدهند ، خراش هایی از جنس همان خراش های غیرمنتظره ، پر از سوزش ، از جنس خراش های لبه کاغذ روی دسـت اصلا برایمان اهمیت ندارد که یادگاری از شخص خوب یا بد بــاشــد همینکه نامش یادگاری ست یعنی آلت قتاله ست ، آدم هایی مثل مـــا که کینه ای ن

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

همیشـه از کودکی به پدر ها حسادت میکردم ، پدر هایی که فرزندشان دختر ست ، فرزند چه پسر چه دختر فرق نمیکنــداما احساس میکنـم پدرِ دختری بودن یک حس اضافه برحسپدری در وجودش دارد ، میخواهم این نامه را برایت بنویســمدخترجانم ، دخترجان که هنوز به این دنیای کثیف پانگذاشتهای و هنوز تنت به تن انسانهای زمینی نخورده ست ! دختـرم دخترِباباخوب گوش های نرمالویت را بمن بده ، میخواهــــــــم برات از دنیا تعریف کنم از اینکه چه اندازه مشتاقم که بیایی وچه اندازه غمگین که بیایی ! پدرشدن لذت دارد اما پـــــــدرت میداند این دنیا چه جاییست پس حق بده که غمگین باشد مـن هم بعنوان پدر حق میدهم که وقتی به اینجا پاگذاشتی ازتــــهِ تهِ دلت گریه کنی ، این را تو میدانی ، تو میدانی که هنــــــوز پاک و معصوم هستی و قرار ست به جایی بیایی که معصـوم بودن را به سخره میگیرند . تو هنوز نیامده ای که بدانی غــــم های این دنیا چگونه تورا از زندگی سیر میکند و شادی هـــــا چگونه دلت را میلرزاند ، نیامده ای که بدانی دنیافازش بــــــــا خودش هم مشخص نیست چه برسد به ما ! خیلی چیزهاراباید یادت بدهم باید یادبگیری وقتی زمین خوردی بلند شوی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

درد یعنی نگهت سوی کسی باشد و او

غرق رویای کسی،دلنگرانش باشد...!

#زهره_عبداللهی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

تو به لحظه لحظه های من بدهکاری ، به تمام لحظاتی که این اینستاگرام لعنتی را باز میکنم که بنویسم میبینم که کامنت گذاشته اند ، کامنت های دردناک که مینویسند ، خوش بحال عشقت ، رابطه تان همیشه زیبا ، عشقتان پایدار یا . . . تو به لحظه لحظه هایی که زل زده ام به این نظرات زل میزنم و دلم هزار بار تند تر میزد بدهکاری که اگر بودی چه معاشقه های زیبایی داشتیم ، اخر انها چه میدانند اصلاً "تو" یی در کار نیست؟ اصلا انها چه میدانند که تو نیستی تا دستهایم را بگیری تا مدام از لحظه هایم عکس بیندازی انها چه میدانند اصلاً تو چه میدانی بر من چه میگذرد ان لحظه ها منم و بغض و اینکه هیچ دسترسی ای ندارم تا برایشان توضیح دهم که تو نیستی نبودی که نیایند از این مدل ارزوها بکنند که هر سری بلاگ یا اینستاگرام را باز میکنند به عشق من به توی نداشته ام غبطه نخورند به رابطه ی نداشته مان غبطه نخورند به عاشقی کردن های نکرده ی من غبطه نخورند اصلا تو میفهمی یعنی چه ؟زل زدن بغض قورت دادن و اشک ریختن ؟ نه نمیفهمی تو بدهکاری به تمام این لحظه هایم بدهکاری به دستهایِ سردم به چشمان قرمز شده ام به دستهایم به دستهایم به دستهایم به تما

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

یک وقت هایی درزندگی ادم پیش می ایدکه برای بارچندم میفهمی چقدرغلیظ تنهایی!میدانیدمن ازاین وقت هاکم داشته ام اماوقتی که داشته ام غلییییظ داشتمشان!من همیشه یک باراضافی راروی دوش های مردانه ام حس میکنم که شایداسمش تنهایی باشد.من ازاین بارخسته نیستم.فقط حس میکنم زیادی سنگین میشودروز به روز.من تمام این حجم راوقتی روی قلبم سنگینی میکندودور وبرم پراست ازادم،بیشترحس میکنم!من حتی این روزهابیزارم ازادمهایی که وقت خوشی وخوبی واوکی ای میخواهندحضورت را....میدانید؟خیلی سخت است...انقدرصقیل برای ادم تمام میشودکه گاهی فکرمیکنی دیگرنیازی به هیچ حضوری نیست. خب.که چه؟اصلاچه دلیلی داردادم هی بیایدبگویدمن این حجم راحس میکنم وفیلان وبیسار؟والابه هیچ جای دنیابرنمیخورداگرپوزیشن های روشنفکرانه ومزخرف نگیریم برای هم!امروزداشتم به این فکرمیکردم که چقدریک اغوش خوب است!باورتان میشودمن به این نتیجه ی وهم انگیزدریک ظهرزمستانی وآنهم وسط اتوبوس رسیدم!میدانیدمن هیچ وقت اهل این چیزهانبودم!امانمیدانم چرابه این نتیجه رسیدم!خب من همیشه به این فکرمیکنم که خیلی چیزهاخوب است اماوقتی نداریشان ! تصورش یاحتی دیدنش درکس دیگر،یاحتی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

اصلا مگر خودت بلدی ؟! حالا چون نیای من با دنیای تو فرق میکند یعنی من عاشق بودن را عاشقی رابلد نیستم ؟! عشق دنیای من درگیر زندگی مدرنیته یا همان لاکچری لایف نشده ! اصلا من عقب مانده ! تو حق نداری من را قضاوت کنی و من را به بلد نبودن عشق متهم کنی تو فکر میکنی عاشق بودن را بلد نیستم چون نمی توانم برایت کادوهای گران بخرم و در بهترین رستوران ها و کافه ها تولدت را جشن بگیرم ، دوستان جنس مخالفت را دعوت کنم فالوور هایت را دعوت کنم که و در مقابلشان ببوسم أت که نشانشان دهم عاشقم تا به عاشق بودنم حسودی کنند و دلشان بسوزد ! مگر من تورا بخاطر سوزاندن دل مردم میخواهم ؟ تو فکری میکنی که من عاشق بودن را بلد نیستم چون نمیتوانم ماشین های مدل بالا بخرم که تفریح هایمان را شیرین تر کنم ، نمیتوانم لباس های مارک بپوشم و عطرهایی بزنم که بویش تا مدت ها توی خیالت باشد و مدام تورا به یادم بیاورد ، نمیتوانم ساعت های گران بخرم و لحظه های دوریمان را دقیق تر بشمارم اما میتوانم عطرم را کف دستم بزنم تا وقتی موهایت را لمس میکنم بوی دستانم بماند ! میتوانم آنقدر عشق ارزانی ات کنم که مدل ماشین یادت برود اما نمیتوانم وعده

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

باید برای خودمان یک دوربین بخریم . یک دوربین با یک رم و دوفایل که مثلا یک فایلش بنام تو باشد ، که هر لحظه از هم عکس بگیریم و فرو کنیم به فایل خودمان ، که مثلا وقتی دارم ناخون هایت را لاک میزنم اخم هایم را درهم کرده ام که حواسم جمع باید چیلیک عکس بندازی!یا مثلا مجبورم کنی که بیایم و دستانت رالاک قرمز بزنم و من هم وقتی خیلی هم میخواهی دقت کنم دردقیق " زدنش " ، باز هم مدام از خط بزنم بیرون و بخندیم دستانت لاکی شود حواست نباشد بمالی به بینی ات، بینی ات هم لاکی شود بعد خودت را توی اینه ببینی و بگویی "عه !! این دیگه چیه؟" و من بلند بلند بخندم به قیافه ی بامزه ات و باز چیلیک ! یا همان وقت که از کار میآیم ، خسته ام ، میگویی چای و من خودت را میخواهم ، همان وقت که در آغوشت میگیرم دو دستت را از پشت من بالا بیاوری و همانطور که محکم در آغوش گرفتمت لپ هایت را باد کنی و از خودت در آغوشم باز چیلیک! یا جمعه هایی که با ریش تراش در حال تراشیدن ریش هایم هستم بیایی اذیت کنی و از هزار و یک زاویه عکس هایی بگیری که اگر بدست مخترع دوربین برسد پشیمان شود از اختراع کردن دوربین ، یا همان وقت که میخواهم کنارم باش

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

لعنت بر تو ، چه کار میکنی با چشم هایت ؟! اصلا تو همان بعضی ها هستی که نباید به چشمانت نگاه کرد از همان بعضی ها که باید دو وصفت نوشت در مقابل بعضی چشـم ها ، نباید سر بلند کرد بعضی چشم ها خیلی گیرایند نباید سر بلند کنی و در دو کره ی زیر ابروانشان زل بزنی نباید عادت کنی وقتی حرف میزنند به جای لب ها و دیگر اعضا به چشم هایشان نگاه کنی که اگـر خودت را عادت بدهی در چشم های این بعضی ها نگـاه کنی ، اخر یک روز دیگر نمیتوانی بدون ان چشم ها طاقت بیاوری چشم ها منطق نمیفهمند فقط برق میزنند و عاشق میکنند . چشم ها را هیچ گاه نمیشود از یاد برد . چشم ها را دست کم نگیرید تمام بار احساسات درونی یک انسان بر دوش ان هاست در همان وقت هایی که پر ازاحساس میشوند و برق میزنند در همان زمان هایی که به صحنه ی رفتن عزیزترین کسشان خیره میشوند ُ ارام اشک میریزند در همان زمان هایی که یک طوری نگـاه میکنند که یعنی "حواسم بهت هست" که یعنی "کارت حرف نداره" که یعنی "دوستت دارم" که یعنی "از دستت ناراحتـم" .و غیره . چشمـها بار احساسات انسان را بر دوش میکشند حتی شبها روی ِ بالشٓت ، وقتی که چکه میکنند ارام ارام!چشم ها را هر

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

یکی از معشوقه هایم غروب زمستان است همان ساعت های پنج به بعد زمستان ، سوز سگ کش بیاید غروب باشد.حتماغروب ِزمستانی باشد.همان اوایل ِدی ماه.ساعت هم پنج شش باشد.من باشم،توباشی ومهم نیست کدام خیابان راکنارهم قدم می زنیم.مهم نیست که هواسردباشدومن مثل ِهمیشه لباس کم بپوشم وتومدام تذکربدهی که سرما می خورم.مهم نیست که نمی توانم مثل ِهمیشه بلبل زبانی کنم ومدام حرصت بدهم.مهم نیست که کلی حرف دارم ودلم می خواهدهمه راکلمه کنم وازدهنم به گوش تو برسد،امااین سکوت ِلعنتی خب . . . !مهم نیست.من ازهمه ی دنیابه همین چندساعت ِکنارهم ِدریکی ازغروب های ِزمستانی ِاوایل ِدی ماهی ِساعت ِپنج شش راضی ام.باورکن من ازهمه ی دنیاهمین حال وu202a u202cهواu202a u202cراu202a u202cمی خواهم که توباشی،من باشم ومهم هم نباشدهیچ کدام ازچیزهایی که مهم به نظرمی رسند.بعدآرام دست هات خلا ِدست هام راپرکنندوبه هیچ کدام ازبرش های ِدرد ناک ِزندگی م فکرنکنم.آرام رد ِکفش های ِزنانه ات بماند روی ِزمین ِخیال ِمن ومن به خوشبختی خودم فکر کنم.می خواهم یک بارهم که شده محض ِتنوع حتی،دلم راببندم به شادی های ِکوچک ودوباره برای ِخودم زندگی کردن راشروع کنم!قول می دهم که

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 22:04

صفحه بندی